درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : اثیر م
نویسنده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دهه ی شصتی ها




یک ساعت میشد که با دوستم تلفنی حرف میزدیم. همین که گوشیو گذاشتم  به حرفهایی که زدم فکر کردم. احساس کردم خیلی تند رفتم اما حرفهایی بود که خودم بهشون رسیده بودم. جدیدا رو خیلی از افکارم تجدید نظر کردم. راسته آدم سنش که بالا تر میره پخته تر میشه. هیچ ادعایی برای این حرف ندارم اما حقیقتا دیدم نسبت خیلی مسائل عوض شده .از گفتن اون حرفها پشیمون نیستم . حرفهایی بودن که یکی باید با صدای بلند بهم میزد و در واقع مخاطبشون خودم بودم.

ما دهه شصتی ها ( البته اوایلش ) از همه چیز عقب موندیم و به همه چیز دیر رسیدیم 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 20 مرداد 1391 :: نویسنده : اثیر م
پرواز هم دیگر 

رویای آن پرنده نبود


...
دانه دانه پرهایش را چید 

تا بر این بالش 

خواب دیگری ببیند
 




نوع مطلب : گروس عبدالملکیان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 15 مرداد 1391 :: نویسنده : اثیر م

از حق نگذریم واسه ما دهه شصتی ها هر چی که کم بود و نبود اما اولین روزه هامون خوب موقعی افتاد. خدا هم می دونست قرار نیست آینده ی درخشانی دستمونو بگیره تو این مورد زیاد سخت نگرفت.

با اومدن ماه رمضون یاد یه خاطره میفتم که گفتنش خالی از لطف نیست:

کلاس چهارم بودیم ، خانم معلم داشت از فضیلت روزه داری و افطاری و اینکه حتی شده با نصف خرما افطاری بدید و ... حرف میزد. نمی دونم اون لحظه چه فکری کردم ، همین که زنگ کلاس خورد رو به بچه  ها کردم و همه ی کلاس رو برای افطار دعوت کردم خونمون ! اونم همون روز!!! تازه از همشون قول گرفتم که حتما بیاین وگرنه خیلی ناراحت میشم. کلی هم به خانم معلم اصرار کردم که بهونه آورد و گفت نمیاد. 

بعدش تازه به عمق ماجرا پی بردم که دیگه کار از کار گذشته بود. اون سال من و خواهرم جدا از هم بودیم وگرنه حتما جلومو میگرفت. خلاصه اومدم خونه و از ترسم هیچ حرفی به مامانم نزدم و تخت گرفتم خوابیدم. یک ساعت مونده به افطار از خواب بیدار شدم و سعی کردم آروم آروم به مامانم بگم که تا یک ساعت دیگه30-20 نفر مهمون داره واسه افطار! از قیافه مامانم تو اون لحظه و داد و بیدادی که راه انداخت بگذریم. منو فرستاد تا نون و سبزی بخرم و خودش دست به کار شد. حالا مگه دم افطار سبزی پیدا میشد!  از ترس اتفاقی که قرار بود بیفته گریم گرفته بود. خدایی بود که تونستم چیزی واسه خرید کردن پیدا کنم. اون موقع ها که موبایلی نبود تا سفارش کنیم سر راه خرید کنن اما ازون جایی که مهمون روزی خودشو میاره اون روز بابام کلی خرید کرده بود.

خلاصه سفره ی پر و پیمونی واسه افطار آماده کردیم هرچند که آش خیلی دیر رسید! بعد از اون روز تا چند هفته خاله بازیمون ادامه داشت،

اما مزه آش مامانم هنوز زیر دندونشون بود.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 13 مرداد 1391 :: نویسنده : اثیر م
مثلِ این است، در این خانه‌ی تار،

هرچه، با من سرِ کین است و عناد:

از کلاغی که بخواند بر بام

تا چراغی که بلرزاند باد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 3 مرداد 1391 :: نویسنده : اثیر م
مدتهاست نه به آمدن كسی دلخوشم،

نه از رفتن كسی دلگیر...

بی كسی هم عالمــــی دارد...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1 مرداد 1391 :: نویسنده : اثیر م


 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic